مهرنوشت

چه باید نوشت؟ از مسیرهای طی نشده؛ وقتی که در نقطه ی شروع ایستاده ام.
مهرنوشت

در انباریِ کوچک مادربزرگ که آمیخته‌ای از خاطرات و اشیاء رنگ و رو رفته است صندوقچه‌ی خاک گرفته‌ای را میابم، توی صندوق چشمم به جعبه‌ی مداد رنگی‌ها و کاغذ سپید که می‌افتد تمام آن روز همچون فیلم سینِمایی جلوی چشمانم…

۱۱ خرداد، ۱۳۹۳ | 3 ادامه مطلب
مهرنوشت

پیرمرد جادوگر بود، ردای مشکی زیبایی به تن می‌کرد، چشم‌هایش را می‌بست و خنده بر لب چوب‌دستی جادویی را در هوا می‌چرخاند، می‌رقصید و می‌خندید و با گردش دست، فریادها و ناله‌ها و خنده‌های ده‌ها ساز را جادو می‌کرد، از…

۱۱ خرداد، ۱۳۹۳ ادامه مطلب
مهرنوشت

پدرم کتابخانه‌ی بزرگی دارد که با گذشت سال‌های دراز هنوز به شکوهش خو نگرفته‌ام، صدها جلد کتاب با اندازه، نقش و نگار، زبان و زمینه‌های گوناگون. از کودکی شیفته‌ی این بخش مرموز خانه بودم و هنوز هم هنگامی که دوروبرم…

۵ خرداد، ۱۳۹۳ | 2 ادامه مطلب
مهرنوشت

( بر اساس واقعیت ) با دیدن شیرینی برنجی بی‌درنگ پیچیدم توی قنادی، هما عاشق این شیرینی‌هاست، درست برعکس من که طعم تلخ چای و قهوه را با هیچ‌چیز عوض نمی‌کنم؛ فروشگاه کوچک و خلوتی است در انتهای خیابان سعدی،…

۵ خرداد، ۱۳۹۳ | 1 ادامه مطلب
مهرنوشت

زیر هجوم نگاه سرد کوهستان، و رقص شاخه های سبز سروستان با گذر گنگ آدمک‌های بی‌رنگ و با سرود رود و سکوت سنگ ، عاشقانه خواندم و چه شاعرانه رفتی …   رفتی و نرسیدی، نرفتم و رسیدم گفتی و…

۱۰ مرداد، ۱۳۹۲ ادامه مطلب
مهرنوشت

اولین بار نیست؛ شروع قدم گذاشتن روی این خالی ِ بی انتها … بی امید و بی بهار ! برای شروعی که شاید فقط شاید، بهتر از این مرده گی هر روز باشد. بگذار قبل راهی شدن بار دیگر تو…

۳۱ اردیبهشت، ۱۳۹۲ | 6 ادامه مطلب
مهرنوشت

یلدا، گیسوان بلندش را، این سیه خوشه های در هم تنیده، بر شانه های این شب شیرین، شانه زده، بسته و آویخته … و بر تمام چشم‌های خواب آلود، هر آنکه خواب زیر پلک‌های سنگینش می‌لغزد، و بر همه فکرهای…

۲۹ آذر، ۱۳۹۱ | 3 ادامه مطلب
مهرنوشت

کویر و دریا جبر روزگارند بر طبیعت بی زبان! هر دو زیبا؛ به دیده ی آن که نه کویریست و نه دریایی …   تو صحرایی! دشتی، تو دریایی … تو فصل پنجم زندگانیم هستی.   تجلی همه ی زیبایی…

۱۹ آذر، ۱۳۹۱ | 1 ادامه مطلب