فرهنگ و هنر

مهرنوشت
به رنگ مردم، به سپیدی صلح

در انباریِ کوچک مادربزرگ که آمیخته‌ای از خاطرات و اشیاء رنگ و رو رفته است صندوقچه‌ی خاک گرفته‌ای را میابم، توی صندوق چشمم به جعبه‌ی مداد رنگی‌ها و کاغذ سپید که می‌افتد تمام آن روز همچون فیلم سینِمایی جلوی چشمانم…

مهرنوشت
جادوگر نود و نه ساله

پیرمرد جادوگر بود، ردای مشکی زیبایی به تن می‌کرد، چشم‌هایش را می‌بست و خنده بر لب چوب‌دستی جادویی را در هوا می‌چرخاند، می‌رقصید و می‌خندید و با گردش دست، فریادها و ناله‌ها و خنده‌های ده‌ها ساز را جادو می‌کرد، از…

مهرنوشت
خواندن یعنی دانایی

پدرم کتابخانه‌ی بزرگی دارد که با گذشت سال‌های دراز هنوز به شکوهش خو نگرفته‌ام، صدها جلد کتاب با اندازه، نقش و نگار، زبان و زمینه‌های گوناگون. از کودکی شیفته‌ی این بخش مرموز خانه بودم و هنوز هم هنگامی که دوروبرم…

مهرنوشت
خویشتن داری

زیر هجوم نگاه سرد کوهستان، و رقص شاخه های سبز سروستان با گذر گنگ آدمک‌های بی‌رنگ و با سرود رود و سکوت سنگ ، عاشقانه خواندم و چه شاعرانه رفتی … رفتی و نرسیدی، نرفتم و رسیدم گفتی و ندیدی…

مهرنوشت
دلداری

نخستین بار نیست؛ قدم گذاشتن روی این خالی ِ بی انتها … بی امید و بی بهار ! برای شروعی که شاید، فقط شاید بهتر از این مرده گی هر روز باشد. بگذار قبل راهی شدن در آینه به تماشا…

مهرنوشت
من و ماه و مهشید

یلدا، گیسوان بلندش را، این سیه خوشه‌های درهم‌تنیده، بر شانه‌های این شبِ شیرین، شانه زده، بسته و آویخته … و بر تمامِ چَشم‌های خواب‌آلود، هر آنکه خواب زیر پلک‌های سنگینش می‌لغزد، و بر همه فکرهای خمارِ وهم‌آلود، آبشاری از ترانه…

مهرنوشت
این خود ویران

شب‌های رازگونه، روزهای رمزآلود؛ رازهای چون شب تاریک، من و درازای این جاده ی باریک … آه از این تیرگی مرموز! چه کسی خواهد فرسود؟ قلب مرا باز امروز … درد در رگ جاری ست، جای خون می‌خروشد چشمهٔ عمیقِ…